نمی خواهم بیایم اینجا، غم بپراکنم و بروم..اما خب آدمهای زیادی هم اینجا را نمی خوانند پس بگذار لا اقل از غصه هایم بنویسم. 

گیر کرده ام. از هر طرف محاصره شده ام. چیزی که ده سال هست اسیرم کرده حالا دارم سعی می کنم از دستش خلاص شوم..اما سخت است. مثل خیلی چیزهای دیگر..سخت است. مثل یک حفره دارد از درون می بلعدم. نگرانم..بیش از آن چیزی که بتوان تصور کرد. نگران خودم که وسط یک نا کجا آباد گیر کرده ام. دستم کوتاه است. هر چه توانسته ام تلاش کرده ام. تلاش کرده ام خودم را یک جایی پیدا کنم وسط این جامعه اما هنوز نتوانسته ام. من ده سال است دارم برای پیدا کردن خودم دست و پا می زنم. 

بگذارید رک بگویم، تقریبا ده سال پیش من از دانشگاهی در یک رشته ای که دوستش داشتم فارغ التحصیل شدم. دنبال کار گشتم. کار چندان مربوطی پیدا نکردم اما خب بی ربط هم نبود. لا اقل اسم شرکتش خوب بود. چاره ای نبود. تن دادم و ادامه دادم و کارهای مهاجرت تحصیلی را هم راست و ریست می کردم. بعد دو سال کار آمدم اینجا و درس را شروع کردم. اینجا هم موضوع کارم را دوست داشتم..خب، باز خوب بود هر چند دانشگاهش جالب نبود. بعد آمدم برای ادامه تحصیل وارد یک دانشگاه بهتر شدم. اما زمینه کاری ام را اصلا دوست نداشتم، راستش خیلی هم بی استعداد بودم در آن زمینه. ولی خب من یک مهاجر بودم و فرصت زیادی برای بی کاری و بی پولی نداشتم. کارم را شروع کردم. همینطور دنبال کار بهتر هم بودم. یک پروژه ای پیدا کردم با تواناییهایم سازگارتر اما رشته ای کاملا جدید!! حالا مانده بودم سر دو راهی. در یک زمینه ای استعداد نداشتم اما خب اسم رشته اش هم اسم رشته قبلی ام بود. در یکی استعداد داشتم اما کاملا بی ربط به گذشته کاریم!! خب، من دیدم نمی توانم این حس بد بی استعدادی را ۴ سال با خودم بکشم. پس همان بی ربط با استعداد را انتخاب کردم. اما این ترس را داشتم که ۴ سال بعد که می خواهم دنبال کار باشم این زمینه بی ربط آزارم خواهد داد. شانسهای کاریم را از بین خواهد برد. اما می دانید من یک مهاجر بودم. بی کاری و بی پولی برای مهاجر یعنی مرگ (مرگ جسمی و روحی) 

حالا آن ۴ سال بعد فرا رسیده. یعنی اگر از اول حساب کنیم من ده سال است دنبال اینم کاری که دوست دارم جایی که دوست دارم پیدا کنم و هنوز نتوانستم!! خسته شده ام. من آدم پر تلاشی هستم اما بد جور خودم را گم کرده ام. دلم برای خودم (جاسمینی که احساس موفقیت و خوشبختی کند) تنگ شده. می دانید شرکتها حرف آدم را نمی فهمند که خب چرا این همه سال کارهایی که دوست نداری کردی و حالا آمدی می گویی می خواهی بروی سر کاری که ده سال پیش بعد از پایان درست دوست داشتی پیدا کنی!!! میدانید آنها فقط می گویند ده سال کجا بودی!!! چطور بفهمانم بهشان که برای یک جهان سومی و مهاجر این چیزها و بدتر از آن هم پیش می آید..باور کنید خیلی خسته ام، امیدی هم در دلم نیست که گرمم کند. دل و جانم سرد سرد است..

<شهرام شکوهی> گوش می دهم و مثل ابر بهار گریه می کنم: دل دل دل دیوونهههههه..کی قدر تو رو می دووووونه!!! 

به نظر من آدمیزاد می تواند یک درد خیلی زیاد را یک بار تحمل کند..یا چندین درد کوچک را چند بار تحمل کند..اما درد خیلی بزرگ را نمی تواند چند بار تحمل کند..به خدا نمی تواند. چون آن آدم بعد از همان درد اول مرده. اگر می بینید هنوز نفس می کشد و راه می رود این دیگر خوش نیست این فقط جسدش هست که اینور و آنور می کشد..خودش بعد از همان درد بزرگ اول مرده!

خدایا من درد بزرگم را کشیده ام. دیگر نمی توانم. 

/ 1 نظر / 4 بازدید
جولیت

عزیزم انقدر احساس ناامیدی نکن. حتما همیشه به قدر نیاز تلاشت رو کردی و با زحمت و پشتکار زندگیت رو بردی جلو. زندگی کردن توی کشوری که مال تو نیست، دور بودن از خانواده و هزارتامحدودیت جورواجور . . . کار آسونی نیست ولی تو تا اینجا از پسش براومدی. یه کم به خودت و ذهنت استراحت بده. قرار نیست آدم همیشه در اوج و کمال باشه. گاهی باید از فرودهای زندگی هم لذت برد. سخت نگیر عزیزم.